تبليغاتX
بـیـا ایـنـجـا
بـیـا ایـنـجـا

پيشاپيش از شما تشکر مي کنم که قراره اين پست رو تا آخر بخوني...

 

يه چيزي گم شده تو خاطره هام                پسري كه دوست نداشت بزرگ بشه

 

پسري كه نمي خواست آقا بشه                نمي خواست روزي اسيردو دو تاچهارتا بشه

 

گريه کن! صدات قشنگه...

 

تصور کنيد! 28 سال پيش در دومين ماه از دومين فصل سال 1358 ...در گرمترين ماه تابستان...در 22

 

مرداد..در يكي از 24 ساعت شبانه روز,در بيمارستان سجاد,کودکي پا به جهان گذاشت! پسري پا به اين کره ي

 

خاکي گذاشت که از همان بدو تولد همگان را متحير كرد...او به دنيا آمد و همگان با چشماني که از تعجب گرد

 

شده  بود به او نگاه مي کردند! پسري که وقتي به دنيا آمد گريه کرد و عجيب که هيچ کس کوچکترين تلاشي

 

نکرد که او را ساکت کند! و او گريه کرد و صدايش بيمارستان را تسخير کرد...هيچ کس او را ساکت نکرد و

 

گويا در دل خود مي گفتند: گريه کن! گريه قشنگه...اما خير ! مي گفتند: گريه کن! صدات قشنگه! و حتي ديده

 

شده پرستاري که مسوول بردن آن طفل معصوم به اتاق مادرش بود وفتي ديد کودک ساکت است و همه جاي

 

بيمارستان را نگاه مي کند تا شايد وقتي بزرگ شد اين بيمارستان را بخرد و بکوبد و پاسازش کند, لپ ها ي او

 

را از قصد و با يک حس پليد کشيد و گفت : گريه کن...صدات قشنگه...و اينگونه بود که او از بدو تولد محبوب

 

به دنيا آمد...وقتي نوبت به اسم گذاري شد هر کس اسمي را نام برد اما هيچ کدام از اسم ها برازنده ي او نبود

 

و درخور شخصيت آن کودک متشخص و خوش صدا نبود...تا اينکه کودک يک روزه لب به سخن گشود و

 

گفت : من پديده هستم! پديده اي از نوع عديده...همگان او را تحسين کردند و قرار بر اين شد که اين اسم را

 

در شناسنامه ي او ثبت کنند...اما در کمال بي انصافي مامور ثبت احوال گفت: هر چند که اين کودک پديده است

 

اما اين اسم خيلي عديده است و نگاشتن آن در شناسنامه درخور جريمه است...همگان ناراحت شدند و کودک

 

گريه سرداد اما هيچ کس او را آرام نکرد...تا آنکه پدر او که او نيز بسي خوش صدا بود آوازي سر

 

داد و گفت: اسم او را فرشيد مي ناميم...همگان تعجب کردند و گفتند اين اسم هيچ معناي خاصي که در خور اين

 

کودک باشد ندارد...که علي بابا گفت:

 

چرا..."فر "در لغت نامه ي دهخدا يعني شکوه و عظمت و "شيد" در لغت نامه ي به سبک منافي به معناي

 

خورشيد مي باشد...در نتيجه به اين نتيجه مي رسيم که فرشيد يعني " خورشيد گنده "..همگان خرسند شدند و

 

فرشيد دست زد و با خوشحالي گفت: قررررررربون همتون...همگان متحير شدند و طفل معصوم را بسي

 

زدند تا گريه اي بکند تا همگان به آواز گريه ي او گوش فرا دهند و بسي لذت ببرند!

 

بله! امروز 22 مرداد تولد فرشيد منافي عزيز...گوينده ي محبوب من...راستش نمي دونم بايد تو اين

 

وبلاگ چي کار کنم تا بعدها من هم پز بدم که آره...منم واسه تولد فرشيد منافي يه کاري کردم...حالا من تلاشمو

 

مي کنم اميدوارم خوشتون بياد...

 

فرشید منافی تولدت مبارک

 

                     


 اول ابنکه
*خرسنديم که "نيما رئيسي" و "حامد جوادزاده" هم مردادي هستن...*

 

خاطره :

 

شما رو نمي دونم...اما من يکي وقتي برنامه هاي فرشيد منافي پخش ميشه بست مي شينم جلوي راديو...هر کي

 

زنگ زد من نيستم! تا تموم شدن برنامه ورود به اتاقم ممنوعه...حتي شما دوست عزيز! سکوت تو خونه

 

حکمفرماست! همه هيس! ولوم راديو زياد! اما من نمي دونم اين چه شانسيه من دارم...انگار هر کي راه

 

گم مي کنه ساعت 6 تا 8 مياد خونه ي ما..

 

چند وقت پيش عموم تنهايي پا شده بود اومده بود خونه ي ما...ساعت هم 6:15 بود...رفتم يه سلامي دادم و

 

برگشتم تو اتاق...تو حال و هواي خودم بودم که از پايين صدام زد و گفت: بهاره! بيا بريم بيرون بستني مهمون

 

تو!!! تو دلم گفتم : د آخه عمو...بيرون که هيچي اونم مهمون من؟.آي خورد تو حالم.جوابشو ندادم که

 

دوباره همون حرفو تکرار کرد...منم نه گذاشتم نه برداشتم با خشانت گفتم: نه! نميام! دوباره گفت: بيا بريم

 

بستني مهمون تو...تو اين هوا مي چسبه...ديدم نخير...قرار نيس بي خيال شه...منم که ميدونستم فريزر مون با

 

بستني قرارداد بسته گفتم: عمو مي خواي خنک شي تو فريزر بستني هست! جاي منم بخور...اما عموم که

 

سوزنش گير کرده بود گفت: آخه تو تو اتاق تک و تنها چي کار مي کني؟ من که نزديک بود گريه ام بگيره

 

...آخه فرشيد داشت اون طرف مي ترکوند ولي بخاطر هر يک کلمه اي که عموم مي گفت و من مي شنيدم

 

10 کلمه از حرفاي فرشيد و نمي فهميدم...خلاصه با يک ربع وقفه عمو جان رو با قيافه اي مغموم  راهي

 

کردم رفت!اونم بدون بستنی

 

گلواژه:

 

بازم شما رو نمي دونم...اما من هر گلوازه اي که از دهان مبارک فرشيد خان منافي بيرون مياد ميشه تکيه کلوم

 

من...و دست خودم هم نيست...مثلا همش ميگم والا...تو هر جمله اي که ميگم 10 تا والا هم ميگم...والا...نمي

 

دونستي مگه؟ فقط اين نيست که...بازم هست...مثلا: چه کاريه؟ چه حرفيه؟ گوش گلاخ تپه...طاووس فهم

 

شدي؟ کي گفته؟( با جيغ البته ) شه قشنگ مي خندي؟ استرچ دارم! عيزم!!!قررررررربون خودت و دلت با

 

هم! و ....////والا...جز این چیزای دیگه هم ازش یاد گرفتم...من تا حدودی دختر حساسی بودم اما

 

از فرشید منافی یاد گرفتم که حساس نباشم...به روایتی پوست کلفت باشم چون پوست کلفت بودن یه نقطه ی

 

قوته که همه اونو ندارن...ضمن اینکه یاد گرفتم انتقاد پذیر باشم و هر جور حرفی رو حتی حرفی که به

 

ضررم باشه رو با دقت گوش بدم...خیلی اتفاقی رک و روراست و صادق هم که بودم مثل خودش

 

 

ردپاي خوبي:

 

دروغ چرا؟ يه تاثيري که صداي فرشيد منافي داشت اين بود که... هر وقت مناجات قبل از اذون جووني آزاد

 

پخش ميشد يه جوري مي شدم...تموم بدنم مور مور ميشد...خيلي عجيب بود...بارها شنيدم...

 

" خدايا...بي رو درواسي...صدام ميزني؟؟؟ " حس غريبي بود...

 

دورغ چرا؟ اون مناجات ها و بيشتر از اون...اون صداي زيباي فرشيد منافي منو به خودم آورد...آره....يه آدم

 

و نماز خون کرد....چي از اين بالاتر؟

 

 

و اما سال 1358 يعني سال بز...در نتيجه مختصري از خصوصيات متولدين سال بز رو با چاشني شوخي

 

براتون مي نويسم:

 

 کودکي آرام ( آخي...فري کوشولو ) جواني پر هيجان ( آق فرشيد خودمون ) و پيري سرشار از

 

آسايشي دارد ( بابا بزرگ فرشيد) آنها فطرتا محافظه کار هستند( اگه محافظه کار نبودي چي مي شد؟)

 

آنها واقعا آدمهاي به درد بخوري هستند ( چشم بسته غيب گفتي ) دوستان براي آنها از ارزش بالايي

 

برخوردارند  (بعله! مگه نميبيني همش ميگه حامد جي ) قدرت مديريت و سازماندهي آنها بي نظير است

 

( بچه ها ساکت! آق مدير اومد! از صبر و حوصله ي خوبي برخوردارند ( اي صبور اي فکور اي

 

مشهور )  چندان اهل الهام گرفتن از ديگران نيستند ( بازم بعله ! بس که خلاقه همش از خودش جملات بکر

 

اختراع مي کنه...والا ) زندگي اجتماعي آنها محدود است ( چرا ؟ بيا تو جمع بابا ) آنها بيشتر ترجيح مي

 

دهند ميهماني بدهند تا به ميهماني بروند ( ديدي چه مهمون نوازه؟ هنور هيچي نشده هواداراشو شام دعوت کرد

 

) از اينکه مشاهده مي کنند مردم از کار آنها لذت مي برند کيف مي کنند ( کي از ما بهتر! ) وقت دلخواه

 

آنها در طول روز بعداز ظهر است که کمي استراحت کنند ( آخه بعد از ظهر که سر برنامه اس استراحتش کجا

 

بود؟  )

 

 به ديگران مشکوک هستند ( حتي شما دوست عزيز ) به خاطر زبان چرب و نرمشان زود کدورت را از

 

دل ديگران بيرون مي آورد ( در آر زبونتو ببينم چربه يا نرم؟ ) خيلي خوب مي توانند خود را با شرايط جديد

 

تطبيق دهند ( بعله ! مگه نديدي اول رفت زير آفتاب بعد اومد جووني به وقت فردا حالا هم جووني آزاد... اي

 

انطباق ) خجالتي هستند ( فقط ميتونم بگم)  به نظر ديگران اهميت مي دهند ( اگه اهميت ميدي چرا وبلاگ

 

راه نمي ندازي؟ اينم از اون خالي بندي ها بودا ) هميشه براي ديگران جذاب هستند ( اينو هستم! ) به

 

خرافات علاقه دارند ( مگه نشنيدي فيلم هنسل و گرتل و ديده ؟ ) دوست دارند به تهي دستان کمک کنند ( آقا

 

کمک...به من بينوا کمک کنين...من گداي وبلاگتم! )  اگر قدر کارهايش را بدانيد هيچ وقت محبت شما را

 

فراموش نمي کند ( اصلا محبت ما رو ميبيني ؟ تو ببين! فراموش نکردنت پيشکش...والا ) مشاور خوبي

 

است ( بچه ها بريم مشاوره ؟ ) ابدا نبايد سراغ کارهاي بازرگاني و تجارتي بروند چون صد در صد

 

شکست مي خورند ( عجب فاليه ها؟ درصد هم واسه خودش تعيين کرده؟ نبينم شکستتو ) اما کارهاي

 

هنري را خوب انجام مي دهند (  اي کلکسيون هنر ) ماجراهاي عشقي و رمانتيک زيادي دارند ( ای جک و

 

رز ) به خاطر زندگي مرفه و تصميمات عاقلانه زندگي بسيار موفقي دارند ( بگو ايشالله...ما که بخيل

 

نيستيم)

 

و اما شعري طنز براي تولد فرشيد منافي عزيز با اسم هاي مستعار ( پديده اي از نوع عديده , خورشيد

 

گنده و اصل اف.ام ) گفتم که اميدوارم حالشو ببريد...

الا اي فرشيد خوشحال و خندان                                        نبينم من تو را يک لحظه گريان

بيا تا من براي تو بگويم                                                 دلم را برده اي از من چه آسان

خطا شد گر بگفتم حرف دل را                                         که بين جمع خطر دارد فراوان

تويي آن يک پديده يک عديده                                           نگو اي خالي بند...گويم به قرآن!

تو که يکدم مي گويي والا... والا                                       به تقليد از تو من گويم فراوان

صداي جيغ هايت ساز گيتار                                            صداي جيغ هايت ساز باران

چه خوش گفت" بنيامين" دنيا ديگر                                    ندارد مثل تو اي مونس جان

صدايت وقتي از راديو پيچد                                             شوم ميخکوب اين راديو جووان

شده مرداد و جشن تو مبارک                                           نگو به نرخ روز هي مي خورم نان!

که بين آن جميع خوش صدايان                                         تو تنها در دلم هستي به قرآن

يه چيزي را بگويم تا بداني                                             جلوتر هستي تو از خيل پيران

صداي تو برايم قرص اکس است                                      براي درد من مانند درمان

براي تو نويسم اي پديده                                                 بذار بترکه چشمان حسودان

تو که گويي : قرررربون همتون                                     بذار گويم که اي جانم به قربان

نمک پيش تو کم مي آورد اي                                         نمکدان اي نمکدان اي نمکدان

الهي تو شوي هزار ساله                                             هميشه شاد باشي تو فراوان

منم خفن ترين يار و طرفدار                                         تو را ما دوست مي داريم فراوان

بهاره اسم من مي باشد اما                                          فراموشم بکن گر سيري از جان!

 

خب! اميدوارم خوشتون اومده باشه...از شوخي گذشته اميدوارم "فرشيد منافي" 120 سال زندگي کنه و

هميشه  شاد و سلامت و موفق باشه...و ما هم هميشه صداشو بشنويم...بگو الهي آمين

 

پ.ن: با تشکر از نيناي عزيزم که عکس فرشيد منافي رو از وبلاگش به يغما بردم!

 

قررررررربون همتون

 

 


 

نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 10:55 توسط بهاره| |
سلام.....

من هميشه تو زندگيم سعي کردم از هر اتفاقي يه چيزي ياد بگيرم و حتي اگه اون اتفاق هيچ نکته اي

نداشته باشه انقدر بهش از لحاظ فلسفي نگاه مي کنم تا بلاخره يه چيزي ازش ياد بگيرم!

مثل همين قضيه ي حذف شدن وبلاگم که فقط يک ثانيه باعث شد که اينطوري بشه...

من مي خواستم وبلاگ دومم رو همون گوهري به نام گلشيفته رو حذف کنم اما چون سايت بلاگفا رو

دوبار باز کرده بودم اشتباهي "بيا اينجا " رو حذف کردم...البته عصب کشي کردن دندونم هم کم تقصير

نداشت تو اين اشتباه....بماند که کلي خاطره هاي خوبم با حذف شدن وبلاگم حذف شد...اما تا

ابد تو ذهنم مي مونه...نمي خوام خيلي به اين قضيه احساسي نگاه کنم...اما به هر حال حاصل

بيشتر از دو ماه زحمت کشيدنم تو يه ثانيه به باد رفت...اما حالا  وبلاگم دوباره متولد ميشه اونم تو ۱۴

مرداد ۱۳۸۶....چيزي که من از اين اتفاق ياد گرفتم اين بود که گاهي وقتها چيزايي که خيلي براشون

زحمت کشيدي رو خيلي راحت مي توني از دست بدي واسه همين نبايد خيلي بهشون دل

ببندي...هميشه همه چيز اونطوري که مي خوايم نيست...نه؟ اما من شخصا بلند شدن بعد از زمين

خوردن رو خيلي بيشتر از اين دوست دارم که محکم و استوار بايستم و زمين نخورم! چون احساس مي

کنم با هر بار بلند شدن يه فرصت دوباره بهم داده شده و با خودم ميگم ايندفعه بلند ميشم خيلي بهتر و

مقاوم تر....به روايتي من يکي از رو نميرم چون مي دونم تو اين دوره زمونه زندگي کردن آدم بايد

پوست کلفت باشه و خيلي زود جا نزنه... بچه که بودم هيچ وقت دلم نمي خواست کنار دريا با شن 

قصر و خونه درست کنم...هميشه به بچه هايي که يه قلعه درست مي کردن فقط نگاه مي کردم...شايد

مي ترسيدم که قلعه ساختن کنار دريا يه ريسک بزرگيه و آخرش موج ها ي دريا ميان و خرابش مي کنن!

شايد هم مي گفتم اين همه زحمت بکشم که آخرش با يه موج همه چي خراب بشه؟ اما الان....اين

روزها....که ديگه بچه نيستم... اگه برم کنار دريا يه قلعه ي بزرگ تو نزديکترين فاصله اش با آب دريا درست

مي کنم! چون مي دونم آدم اگه بخواد تو زندگي لذت خراب کردن چيزي رو تجربه کنه اول بايد زحمت

ساختن اون رو به خودش هموار کنه. چيزي که يادم مي مونه زحمتيه که واسه ساختن قلعه کشيدم

وگرنه همه مي دونن که شبها آب دريا بالا مياد و همه ي قلعه ها رو خراب مي کنه...درست مثل قضيه ي

وبلاگم....

قرررررربون همتون!

نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 11:8 توسط بهاره| |
دوستان وبلاگم حذف شد در نتیجه دوباره ثبت شد
نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 17:3 توسط بهاره| |