۲:نمیخوام خیلی ژست روشنفکری بگیرم که بگم مثلا کتاب می خونم...ولی چه کنم ۲ تا جمله متحولم کرد و باعث شد فکـــر کنم و بـــرگردم! یکی جمله ای در نقد پل نیومن تو مجله ی فیلم که این بود که :"لازم نیست روی بدی آدمها زوم کنی وقتی که سو نیت نداری" و جمله ای از کتاب " محاکمه از فرانتس کافکا " یوزف.ک شخصیت اصلی داستان وقتی می بینه محاکمه اش کردن به خودش میگه :"وقتی آدم سی سال تو دنیا زندگی کرده و ناگزیر بوده که تک وتنها راهش را طی کند چنانکه سرنوشت من بوده ٫ در برابر پیشامدهای تعجب آور سخت میشه و زیاد آنها را به جد نمی گیرد" این دو تا جمله ی ساده که در عین سادگی خیلی حرف واسه گفتن داره کافی بود که منو ببره توی فکر...من البته خیلی مونده تا ۳۰ سالم بشه و اصلا هم تنها نبودم و نیستم...ولی گاهی وقت ها تنهایی رو ترجیح میدم...بگذریم...ولی این دو تا جمله از اونهایی بود که واسه یه ربع باعث شد کتابو ببندم و فکر کنم...واقعا لازمه آدم به پیشامدهای تعجب آور بخنده...و اونها رو شوخی فرض کنه... ۳: اعتراف کردن گاهی واقعا آدمو سبک می کنه...میخوام اعتراف کنم...اعتراف می کنم که اون خداحافظی نه ادا بود نه دروغ...می خواستم برم...اعتراف می کنم که وقتی محبت تک تک شما رو دیدم...کم آوردم...حالا دوباره اومدم...به خاطر اینکه شما خواستین...دلم نمی خواست کسی و ناراحت کنم و فکرشم نمی کردم با رفتنم انقدر ناراحت بشین...واقعا اصلا فکرشم نمی کردم که یه هفته نشده انقدر ناراحت بشین...و این فقط نشون میده که شماها خوبین...خیلی خوب....دوستای خوبم من دوباره اومدم اما فقط به خاطر شما....فقط به خاطر شما میخوام باشم و بنویسم...شماهایی که با کامنت هاتون شرمنده ام کردید...و تا وقتی که شما بخواین منم هستم...چون اگه به خاطر خودم باشه میرم...ولی به خاطر شما می مونم... ۴:وقتی روی رتبه ی شما در نظرسنجی کلیک کردم دیدم که چهار نفر به وبلاگ من رای دادن...این چهار دوست عزیزی که حتی نمیدونم کدومتون هستین واقعا شرمنده ام کردید...ممنونم از شما...امیدوارم لیاقت این همه لطف و محبت شما رو داشته باشم ۵:یه عزیزی هم پرسیده بود وبلاگ من هنریه یا ادبی یا شخصی. فکر می کنم شخصی باشه دوست عزیز ۶:دوســــتتون دارم... و خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما دارم....از همتون ممنونم... ۷:اما در آخر یه دوستی یه کامنت جالب گذاشته بود...گفته بود :بمون و بجنگ تا بفهمی جدال برای موندن چه لذتی داره...از این به بعد درگیر این جدال میشم... فقط به خاطر شما... من رفـــــم...می روم جــــــــــــایز نیـــست.... به فکر فرو می روم...پیش از این لورنا را نمی شناختم...اما حالا می شناسم...خوب هم می شناسم...خیلی خوب...چیزی درونم می لرزد...قلبم است انگار...سنگین می شوم...به اندازه ی تمام دنیا...خدایا...من آنقدر وقیح نیستم! گاهی جسور هستم! می دانم که هستم! پررو هم شاید! اما وقیح هرگز! من این وقاحت را ندارم... " این چیست که ساخته ای و پرداخته ای خدای من؟؟؟ " *۲* ببین چقدر غریبه ام که نمی توانم حتی دعا کنم ! حتی صدا کنم تو را...من از تو دورم...نمی توانم نزدیک شوم...نمی خواهم انگار...حتی در این بزنگاه...نمی شناسمت...نمی بینم تو را... چگونه دعا کنم؟ وقتی همیشه درهای حکمت را بستی و درهای رحمت را هم... شاید نمی بینم...آری...این بنده ی حقیر که تو آفریدی و اشرف مخلوقاتش نام نهادی! چگونه درک کند رحمت ها و حکمت های تو را؟ ببین با من چه کردی! آه می کشم و مثل همیشه سکوت می کنم... و در سکوتم می گویم انگار : " خدایــا...همـــــه ی فـتنه ها از توست...اما جرات سرزنش کردنت در من نیست! " *۳* ساده بگویم: ای خــــدا...نگاه کن....من اینجوری نبودم! اینجوری شدم! تو اینجوریم کردی...تــــــــــــــو !
پ.ن۱ : از آلیس مورنو پ.ن۲ : از نادر ابراهیمی پ.ن۳: از ناصر خسرو قبادیانی پ.ن۴ : بقیه اش از خودم. پ.ن۵ :دوستان عزیزی که در پست " نه من٫نه تو ٫ نه او " که اولین بار بود ناله می کردم نگران من شدید. از همه ی شما ممنونم. نگران نشوید. من خوبم. آرشیو موضوعی: عالم پروانه ای چند روز قبل همچنان که اتفاقی در حال تماشای فیلمی با بازی برادر براد پیت بودیم بحثی در میان دو زوج فریز شده از اقوام در گرفت که خواندنش خالی از لطف نیست! همچنان که غرق فیلم بودیم ناگهان بانوی دنیا دیده با دیدن برادر براد پیت مرحمت فرموده و فرمودند :"وای. این براد پیت چقدر خوشگل و خوشتیپ است!" خانوم: چرا خیلی خوشگله که خانوم : تو خیلی کج سلیقه ای عزیزم! کج خیالم هستی! براد خیلی جذابه! آقا : یعنی از منم جذاب تر؟؟؟ آقا : اصلا چه معنی داره یه خانوم جلوی همسرش از یکی دیگه تعریف کنه؟؟؟ و همچنان با هم بحث می کردند و ما همچنان آنها را با دقت می نگریستیم! نگاه اول :راستش را بخواهید ما هم کمی حرص خوردیم! نگاه دوم :یکی نیست به این آقا بگوید آخر این حاج آقا براد پیت سر سفره ی پدر و مادرش بوده ( همچون خواهر آیشواریا) و مرد چشم و دل پاکی است! نگاه سوم:آخر یکی نیست به این بانو بگوید یکم سیاست داشته باش! آخر آدم جلوی همسرش می گوید براد خوشگل است؟باید می گفتی : این براد به چشم بـــــرادری کمی تا قسمتی خوشگل همراه با نمک جذابیت است! اصلا به ما باشد تا ابد می گوییم فقط طرفدار پیشکسوت ها هستیم و اصلا یک موی عمو پرویز( بخوانید پرستویی) و عمو عزت ( بخوانید انتظامی) را به صد تار موی طلایی براد خان نمی دهیم...ویا می گوییم: مرحوم مارلون براندو چقدر خوب بوده است و خدایش بیامرزد! آن وقت به هیچ کس هم بر نمی خورد!
نگاه چهارم: یا خوب است به این برادر هم بگوییم آن وقت ها که بانوی گرامت هی می گفت : " ناهار نداریم. شام نداریم" منظورش این نبوده که من برای تو وقت نمی گذارم تا بخوری! منظورش این بوده که عزیزم تو چاق شدی!
نگاه
نگاه ششم: اصلا یکی نیست به این بانو بگوید تو خودت دلت می خواهد همسرت بگوید : "موهای آنشرلی از تو قشنگ تر است؟؟؟" و یا بگوید :"من حاضرم بروم پیش حنا خانوم٫دختری در مزرعه و با او زمین را شخم بزنم ولی با تو زندگی نکنم؟؟؟"
نگاه هفتم :اصلا بی خیال براد پیت قربان همین بازیگر های ( نه همه ) خودمان برویم که مجرد و متاهل بودنشان هم معلوم نیست. آخی...چقدر این بازیگرهای ایرانی کم حاشیه و کم توقع هستند!!!!!!! هرچند که کنجکاوی ( فضولی مودبانه ) در زندگی هنرمندان همیشه بوده و هست آرشیو موضوعی: طنزانه این روزها دلتنگ هیچ کس نیستم جز خودم... نه مسافرم و نه مسافری دارم... این روزها به هیچ چیز وصل نیستم! نه خدایی دارم که مرا ببیند نه قلبی که برای کسی بتپد... این روزها خدا نیست...و اگر هست برای من نیست... این روزها حس می کنم نمی شود اینگونه بود و باز هم رفت...سخت است...خیلی... انگار گم شده ام...در کوچه پس کوچه های ذهن دیگران٫ در شهر پوچ آرزوهای محال ٫ در افق های بی انتهای نگاه های دیگران...این روزها خودم را گم کرده ام... در میان این همه بود و نبود...در میان این همه حد و مرز... این روزها به بـاد می روم...در صحبت ها و فرصت ها... این روزها عجیب احساس تنهایی می کنم... و عجیب تر اینکه در میان این همه انسان؟ این روزها نه عشقی است که اسمش را بهانه گذاشت و نه خدایی که اسمش را معبود... نه دوسـتی که اسمش را انسـان...! و نه انسانی که اسمش را دوست...! این روزها بیشتر از همیشه از آسمان دورم...و عجیب آنکه در بند این زمین هم نیستم... مثل برگم در دست بی رحم باد...که مرا می برد هر کجا که بخواهد... این روزها نه آرزویی دارم که به سویش بشتابم و نه خدایی که آرزویم را تضمین کند... نه دعایی دارم و نه اعتماد به معبود... این روزها از خودم می ترسم و بیشتر از این دنیا...شوق رفتن و حسرت ماندن شانه هایم را سنگین می کند... این روزها بد شده ام...خیلی بد...چون هیـــچ کــس را دیــگر دوســـت نـــدارم...حتی من٫ حتی تو ٫ حتی او ... که در آسمان است و فقط نگاه می کند! این روزها نه باران می خواهم نه آسمان و نه دریا...فقط دلم می خواست ای کاش می شد به باد بروم... و در یک لحظه هیچ شوم و پوچ... تا دیگر به این فکر نکنم که من که هستم و کجا هستم و کجا باید بروم! چون مدت هاست که تحمل این فکرها را ندارم... این روزها احساس می کنم تمام شده ام! و دیگر نیستم...آری...من تمــام شده ام...
پ.ن۲: اگر در نظر سنجی وبلاگ ( کمی پایین سمت راست) شرکت کنید سپاسگزار خواهم شد وگرنه مجبور می شوم مثل خیلی از چیزهای دیگر به کل از زندگی حذفش کنم! آرشیو موضوعی:عالم پروانه ای
گلاب به روی همه ی شما
می دونم سخته...ولی بخندید...همین الان...به همه ی پیشامدهای تعجب آور...شروع می کنیم...یک...
دو- سعـــــــــی کنید...
سه : ![]()
....دیدی تونستی....
تا اطلاع ثانوی...قول بدیم که به همه ی پیشامدهای تعجب آور بخندیم....![]()
![]()
....این البته اشک شوقه
...جدی نگیرید...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و این نوشته ها نشانه ی چیزی نیست جز آشـفتگی ذهــن...فقط کمی آشفته ام. همین!![]()
و همین حرف باعث شد که همسر همین بانو ناراحت شود! و دوباره آن بانو گفت : " چقدر این براد جذاب است! " (چه سلیقه ای
)که این بار همسرش با حرص و عصبانیت گفت:" نخیر! هیچم خوشگل نیست"
آقا : نه نه نــــــــــــــــــــــــــه![]()
![]()
خانوم: جک نگو عزیزم!
.............
و همچنان که آنها را می نگریستیم با خود اندیشیدیم...آن هم چه اندیـــشیــــدنــی!!!
و حالا با هم این قضیه را می شکافیم تا پی ببریم که حق با کیست!
آخر یکی نیست به این آقا بگوید مگر برادر بزرگوار براد پیت می تواند از تلویزیون خارج شود و بیاید کنار همسر شما که انقدر عصبانی می شوی؟؟؟ تازه... گیریم که برادر بزرگوار حاج آقا(!) براد پیت (
) از تلویزیون خارج شود و بیاید...خب بنده ی صالح خدا این برادر براد که با دیدن بانوی شما فرار را بر قرار ترجیح می دهد که!
تازه اصلا او بیاید ایران من خودم این برادر را با خودم به جاهایی می برم که دیگر هوس نکند به اینجا بیاید! مثلا در شبهای اعیاد او را می بریم کنار برج میلاد تا ببیند که ما ایرانی ها استعداد عجیبی در خلق آثار ناقص داریم ! تا نورهای برج را ببیند که چقدر ناقص است و یکی روشن می شود و چهار تا خاموش می ماند!و یا حاج آقا براد پیت را می بریم به تخت جمشید تا ببیند که مردم ما چقدر فرهیخته هستند که دست از سر آن شیر و اژدهای بی سر هم بر نمی دارند و دختر فربه شان را به بالای شیر هدایت می کنند تا آنجا بایستد تا از او عکس بگیرند!
خب خواهر عین یک انسان در کنار شیر بایست تا عکسی را از تو بگیرند!
و یا حاج آقا براد را یک سر می بریم جنگل های شمال و دریا تا از پاکیزگی آنجا حظ کند(!) والا...
و خلاصه کلی از این جور جاها می بریمش تا کلی خوشحال شود و دیگر تا عمر دارد اینجا نیاید!
و در فیلم آقا و خانوم اسمیت عاشق خواهر آنجلینا شده و با او مزدوج شده . پاینده باشی برادرم! حالا اینکه این ازدواج تجدید فراش بوده هم به ما چه ربطی دارد؟
و این که خواهر آنجلینا از روش خواهر ویکتوریا آدامز( همسر برادر دیوید بکهام) استفاده کرده و در عرض دو سال هفت هشت تا بچه ی رنگارنگ را برای براد صادر کرده(!) تا براد حواسش به بچه ها برود و به چیز دیگری فکر نکند ( چرا که حاج آقا براد کمی تا حدودی فعل شنگیدن را صرف می کند
) هم به ما ربطی ندارد! اصلا به ما چه؟ دو نفر آن طرف دنیا چه می کنند؟ والا
چرا که اصولا ما زرنگ هستیم...و یا هر کسی که رفت آن دنیا به نظر ما خوشتیپ بوده...مثل برادر پل نیومن...به این می گویند سیاست! آن وقت طرف محال است ناراحت شود!
و اون وقت ها که هی می خوردی باید فکر اینجا را هم می کردی که فربه و بی مو شده ای و حالا خانومت که عمرش را فریز کرده با دیدن برادر براد پیت تازه فهمیده چه کلاهی سرش رفته و مرد رویاهایش(
) را اشتباه انتخاب کرده! و تازه فهمیده که در همان اوایل جوانی باید میرفت امریکا و دنبال براد می گشت شاید تقی به توقی می خورد به هر حال!
ما که بخیل نیستیم!
پنجم :تازه یکی نیست به این بانو بگوید تو دوست داری یک نفر در آن سر دنیا همسرت را ببیند و بگوید چقدر جذاب است! خب یک ذره هم خودت را جای خواهر محترمه آنجلینا جولی بگذار و ببین که بنده ی خدا با یک دستش باید مواظب براد باشد و با یک دست دیگرش هم مواظب عاشقان براد!
حالا اینکه این خواهر هم مثل خواهر ویکتوریا مهره ی مار دارد یا ندارد هم به ما ربط ندارد!
اینکه زندگی قبلی براد را هم به هم ریخته هم به ما چه؟مهم این است که این دو نفر در کنار یکدیگر همچون دو کلاغ ببخشید
همچون دو پرستوی عشق با هم زندگی می کنند!
و این هم به ما چه؟ تازه ما خودمان دیدیم که برادر براد همچون آهوی گریز پا به سوی خواهر آنجلینا می شتافت و تقصیر این خواهر هم نبوده!
حالا هی تو سر و کله ی هم بزنید!
خب بانوی دنیا دیده هی لج بازی می کنید آخرش می روید شوخی شوخی...خب نگو...انقدر حسادت آدمها را تحریک نکن!
عجب گرفتاری شدیم!
اصلا همه ی اینها به ما چــــــه؟؟؟ والا...
و دل هیچ کس را نمی شکنند!
و مثل رونالدو ( هر دو تا) و جرج کلونی و ... نیستند که خودشان را جار بزنند!خیلی آرام و ساکت کارهایشان را می کنند و کسی هم نمی فهمد و بعد ها فقط فیلم ها و عکس هایشان بلوتوث می شود!(تازه این جرج باید مواظب باشد که جای آثار باستانی نگیرندش آن وقت می رود...
عجــــــــــب) یکم بروید از آن برادر مالدینی یاد بگیرید که چقدر بزرگوار است...( گفتیم مالدینی یاد ایتالیا افتادیم کی جام جهانی میشود؟
آخر ما هستیم و یک جام جهانی و یک ایتالیا دیگر
یعنی فوتبال فقط هر چهار سال یک بار آن هم ایتالیا دیگر
مخصوصا گروسو (گتوزو را نمی گوییم! گروسو را می گوییم!) و کاناوارو و بوفون و غیره وذالک.(البته به شدت تاکید می کنیم که باز هم به چشم بــــرادری
)
اما فی الواقع همه ی اینها به ما چه؟؟؟
ما همان برویم در اوقات بیکاری (اگر بود) کتاب بخوانیم و هر روز شعرهای حافظ را بخوانیم خیلی بیشتر به دردمان می خورد و مفید تر است!

پ.ن۱: امیدوارم انرژی منفی ای را از خود ساطع نکرده باشم چرا که اصولا برای دیگران ناله کردن را دوست ندارم اما حرف های دل گاهی برای همدلی فقط خوب است نه برای همدردی و گاهی درمیان این خستگی ها و آشفتگی کمی استراحت و تمام شدن هم خوب است! خیلی وقت است که دیگر طنزم نمی آید ٫ شاید دوباره بیاید! به هرحال شما از ناله های نویسنده ی آشفته ی وبلاگ بگذرید...
۱ :فی الواقع گاهی وقتها یه اتفاقی می افته که آدم میزنه به سیم آخر...منم زده بودم به سیم آخر...یه اتفاقی افتاده بود و یه چیزی رو فهمیده بودم که....
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت
14:50 توسط بهاره| |
نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت
4:30 توسط بهاره| |
" لورنا به دلش افتاد که دعا کند ٫ وقاحت می خواست! دعا کردن یک بی ایمان سر بزنگاه؟ به فکر تنها کاری که می توانست بکند افتاد...اینکه نذر کند..." *۱*
نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت
15:48 توسط بهاره| |
یک پست طولانی اما مفید (!) همراه با وزش طنز که فقط ۷ دقیقه وقت شما را خواهد گرفت!
نوشته شده در جمعه 10 آبان1387ساعت
13:26 توسط بهاره| |
این روزها نه تو سیب هستی و نه من حوا...
نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت
12:9 توسط بهاره| |


