تبليغاتX
بـیـا ایـنـجـا
بـیـا ایـنـجـا

چشام بسته اس

جهانم شکل خوابــه

عذابه...اضطرابه...اضطرابه...

روبروم...

دیواری از مه

دیواری از سنگ...

بگو بیهوده نیست...

فاصله ی آب و ســـــراب

بگو سپیدی کــاغــذ بیـهوده نیـــســــــت

بگو از کوچ پراکنده

فقط کابوس و تنهایی...

بگو خواب بود هر چی که دیـــدم

افسانه بود هر چی شــــنیدم

نگاه کن

شوق دل زدن به دریـــــا

بر آن شد... مرگ تدریجی رویا...

بیا تا مه توی چشام بمیره

بیا تا قصه مون پایان نگیره

بذار یادم بیاد

خورشیــــد

منو کم کن از این

تــردیــد

تو باشی شب نیست

تو باشی آزادم

 

یغما گلرویی یکی از ترانه سراهایی است که بنده با افتخار به بیشتر شعرهایش حسادت می کنم! این شعر را هم دوست دارم...هر چند که کمی تیره و غمین است...اما باز هم زیباست...

این پست را هم شاید برای یک تنفس نوشتم...یک مکث...در بین تمام نوشته های شخصی... و شاید برای اینکه ماه هاست هیچ شعری از من تراوش نکرده...

و دلم در بین این دنیای سرد و آهنی و دودی چقدر هوای شعر گفتن را کرده...و من غرق این دنیا شده ام انگار...مثل دیگران...امــا...

کاش...دوباره...بشود...من...مثل گذشته ها...که شعر می گفتم...شعر بگویم...کاش...کاش...کاش...

 این شعر را بخوانید و همین آهنگ را که روی وبلاگ گذاشتم و تا اطلاع ثانوی میهمان وبلاگ خواهد بود با صدای خاص رضا یزدانی بشنوید...

و دیگر هیچ...

آرشیو موضوعی:عالم پروانه ای

نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 12:2 توسط بهاره| |
از آنجا که شواهد و قراین و شرایط و ضوابط و مدارک و دلایل و مفاخر نشان داده اند پدیده ی علمی تفننیِ " چاخان " اساسا آمپر نمی اندازد ! پس تا جایی که می توانید ببندید... دهانتان را نمی گویم! خالی را عرض می کنم...خالی را ببندید...با فراغ بال و آسودگی خاطر. و هرگز به این فکر نکنید که طرف مقابل انسان است و می فهمد و شاید به رویش نمی آورد! همچنان ببندید.

گوش مـــــــــــا دراز ٫ گردن ما هم از مو باریک تر  اگر گوشم دراز است تو ببند!!!!!!!!

 

بــبـــنـــد!

 

آره...

 این دوست شرک هم چقدر خوش عکس است ناقلا!

 

پ.ن: سرعت بروز کردن ما عجیـــــــب رفته بالا! دست خودمان نیست! طاقت دوری از شما را نداریم!

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 11:50 توسط بهاره| |
 به پیشنهاد دوست عزیزمان به خاطر اینکه به موقع به مقصدبرسیم تصمیم گرفتیم برای اولین بار با بی آرتی برویم...وارد جایگاه شدیم و منتظر یک بی آر تی...از همه ی اتفاقاتش می گذرم تا وقتی که سوار شدیم!

من و دوست جان مثل دو تا نی قلیوناز بین جمعیت طویل و عریض و با زور بازو (!)وارد بی آر تی شدیم...و حالا...

"خانــــــــــــوم...تو رو خـــدا هل نده!"توجه داشته باشید که نگارنده وبلاگ طبق معمول ساکت است و فقط نگاه می کند...

"خــــــــــانوم...به خدا نفسمو گرفتی...برو کنار...جون هر کسی که دوست داری...آی "

نگارنده ی وبلاگ همچنان که نگاه عاقل اندر...به تمام جمعیت حاضر در بی آر تی می کرد از طرفی جلوی خنده اش را هم نمی توانست بگیرد!چرا که اصولا نگارنده هیچ وقت جلوی خنده اش را نمی تواند بگیرد!مخصوصا وقتی کسی یا کسانی مقابلش دعوا کنند!و اصولا این اخلاق ما همه را ذله کرده!تصور بفرمایید دو نفر یا چند نفر در حضور مبارک ما(!)با هم دعوا می کنند تا جایی که می خواهند موهای هم را بکشند و حرص می خورند و آن وقت نگارنده ی وبلاگ فقط می خندد!چه کنیم؟دست خودمان نیست که نیست!درست هم نمی شویم! و حالا آن روز خانوم ها در بی آر تی با هم دعوا می کردند و ما هم می خندیدیم!

البته تمام این زد و خورد ها فقط در مقابل در بود...و ما که نگارنده ی این وبلاگ باشیم هنوز در مقابل در بودیم و عقب را نظاره نکرده بودیم...و آنقدر ما را هل دادند که ناخواسته به سمت عقب کشیده شدیم و چشمتان روز بد نبیند که در انتهای بی آر تی هم خودش یک ماجرای دیگری داشت...اگرچه در تمام صحنه ها "خانوم ها مقدم ترن" ولی در بی آر تی خانوم ها آخر هستند و این جماعت ذکور هم اول! ولی ما وقتی نگاهی به انتهای بی آر تی کردیم دیدیم...ذکور نابالغ و ناعاقل( البته ذکور اصولا نابالغ و ناعاقل هستند.چرا که ما اصولا فمنیست هستیم)بعله...می فرمودیم! هفت هلشت تا ذکور نابالغ و ناعاقل که ۱۷-۱۶ ساله نشان می دادند در ردیف آخر بی آرتی جا خوش کرده بودند! و نفری یک ماس ماسَــک (همان موبایل خودمان )در دست گرفته و یکی بازی می کرد و یکی صحبت می کرد و یکی دیگر هم پیامک هایش را برای دیگران می خواند و آنها هم می خندیدند.ولی خداییش چه جوک های بی مزه ای را قرائت می کرد!

یکهو خانومی که در کنار من بود با عصبانیت گفت : "ایـــــنها دیگه کی ان؟؟؟؟ این چه وضعیه؟؟؟"

و به ترتیب هر کسی چیزی گفت...

البته به جز دخترهای بی جنبه ای که از حضور آن ذکور در انتهای بی آر تی کلی خوشحال بودند!!!

* آقا یکی بیاد اینها رو جمع کنه؟؟؟

* خب بگو بیان برن جلو ...

* از همین جا؟؟؟ مگه نمی بینی چقدر شلوغه؟؟؟

* بگو بیان رد شن برن طرف آقایون...

* چی میگی عزیزم؟؟اینا تا بخوان از بین این جمعیت رد شن برن جلو ٫ اول پدرِ اسلام و در میارن بعد!!!

همین جا بود که نگارنده ی وبلاگ لبخندی از نوع ژکوند زد و بسی مشعوف شد از این خوشمزگی!

دختر خانومی که نگارنده به صندلی ایشان تکیه داده بود به یکی از آن ذکور مزاحم اشاره کرد و بعد رو به سوی نگارنده کرد و گفت :"نگاش کن چقدر ... و . . . *بیب* سانسور*! نه ؟؟؟ "و منتظر بود که نگارنده هم تایید کند! چرا که نگارنده ی وبلاگ نسبت دوری با قاضی پنل اوپل داردو ما هم سری تکان دادیم و باز هم لبخند ژکوند!!!که ناگهان صدایی بر سقف بی آر تی بلند شد که ما که نگارنده باشیم در جایمان میخکوب شدیم!!!

* آقــــــــــای راننده بیا اینا رو بنداز بیرون تا کار دستت ندادم!!!من خرید کردم دستم وسیله اس اینا اومدن جای خانوم ها؟؟؟؟

و ما در عجب بودیم که پروردگارا خدایا خداوندا این حنجره را چگونه خلق فرمودی؟؟؟؟؟

راننده که تا الان در خواب خرگوشی بود تازه فهمید چه خبر است!نیش ترمزی زد و پیاده شد و رو به سوی آن ذکور مزاحم کرد و گفت :

" آقا...بیا پایین....بیا پایین جون مادرت شر درست نکن واسه من! الان اون جلو برادران سخت کوش ما رو می بینن حالا بیا درستش کن..."

و آن ذکور مزاحم هم خنده کنان و ها ها کنان پیاده شدند...اما چون در قسمت ذکور هم جایی نبود کلا پیاده شدند و دل نگارنده بسی خنک شد!اما به محض اینکه بی آر تی راه افتاد یکی از همان ذکور که دور شده بود برگشت و به سمت بی آر تی دوید و با دستش و از روی حرص با مشت چند بار بی آر تی را نواخت!!!اما هنوز تمام نشده...هنوز ادامه دارد...

بنده طبق معمول داشتم به صحبت ها و عرایض(!) دوستم گوش جان می سپردم و سری تکان می دادم و البته متعجب از قدرت فک زدن ایشان هم بودیم! تا اینکه ناگهان صدای جیغی بلند شد و . . .

وااای...ســــــــــــــــــو سک!!!! همین یک قلم را کم داشتیم که آن هم نازل شد !

و در عرض یک ثانیه تمام خانوم ها از سمت چپ به سمت راست فرار کردند. و سمت چپ خالی خالی شد...و هیچ کس هم هیچ تلاشی نکرد که به جنگ آن حشره ی موذی برود! و ذکور هم با دقت تر از نگارنده به این واقعه می نگریستند و از این فرصت پیش آمده فیض می بردند!!! اینطوری : تا اینکه دوست جان بنده نگاهی به من کرد و گفت : برم؟؟؟ما نیز طبق معمول از خودمان خنده صادر فرمودیم و گفتیم:بروبلاخره اینجا نگارنده ی وبلاگ صحبت کرد و طلسم را شکست! و دوست ما هم که کمی تا قسمتی جوگیر می باشد کفشش را از پایش در آورد و رفت به سمت سوسکی که روی شیشه ی بی آر تی بود...و چند ضربه نثار آن سوسک بی ادب کرد که مزاحم خانوم ها شده بود! و بعد با غرور به سمت ما برگشت و ما هم همچنان طبق معمول از خنده ریسه می رفتیم که یکهو یک خانوم گفت : چه جوری زدیش؟؟؟ اینکه زنده است هنوز....و ما  به این فکر کردیم که این سوسک چقدر جان سخت است!!!و با امید به جنگ جهانی دوم رو به دوستمان فرمودیم: تو میتونی!!! و دوست ما هم قوت قلب گرفت و به جنگ سوسک رفت و این بار آنقدر بر فرق سر سوسک زد که خانومی که کنار ما بود گفت:" ایــــش! روده شم در آوردی!"( راستی مگر سوسک روده دارد؟)و دوست ما هم سوسک را از پنجره به بیرون هدایت کرد و این ما بودیم که می خندیدیم!!!البته از نوع لبخند ژکوند!!!و به دوستمان افتخار کردیم که از بین ۶۰ نفر قدرت و شجاعت داشت که با این حشره ی موذی بجنگد! به هر حال هر کسی را از دوستانش می شناسند دیگر!هر چند که نگارنده به محض دیدن سوسک ۷ متر از جای خود می پرد!!!

و آن روز ما واقعا به خودمان افتخار کردیم!خب اگر در خارج بودید هیچ وقت آیا از این اتفاقات پیش می آمد؟؟؟ حالا باز بگویید ایران بد است...چقدر ملت ما بامزه هستند! نـــــــــه؟


پ.ن۱ : دوستان اگر شما کد آهنگ "بیا اینجا" از شادمهر جان را به ما بدهید کلی ممنونتان می شویم! زیرا ما که نگارنده باشیم هر جا کد این آهنگ را یافتیم روی وبلاگ کار نکرد و دانلود هم نشد! اگر شما این آهنگ را برای ما پیدا نکنید تا روی وبلاگمان بگذاریم نگارنده ی وبلاگ خودش را دار می زند!!!هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

پ.ن ۲ : بلاخره با این پست قسمت "خاطره جات" آرشیو موضوعی را هم افتتاح فرمودیم و کلنگش را هم زدیم و روبانش را هم قیچی کردیم و فقط مانده که شما به افتخار ما کف بزنید!!!این خاطره مربوط به چند ماه پیشه...


نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 17:27 توسط بهاره| |