تبليغاتX
بـیـا ایـنـجـا
بـیـا ایـنـجـا

 

 

 

 تو نیکی می کن و در دجله انداز

 خودم میرم تو چاه درش میارم!

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت 18:3 توسط بهاره| |
کاش می شد قلبمو تو دستام بگیرم...اون وقت یه نگاهی بهش می کردم ببینم توش چه خبره...توش خلوت نیست...شلوغ هم نیست...نه شلوغه نه خلوت!ولی حس می کنم هنوز قلبم جا داره...هنوز توش جا هست...نگاش می کنم...آدماش با هم فرق دارن...هر کدوم یه روزی یه جوری یه جایی تو قلبم جا خوش کردن...می تونم آدمهای توی قلبمو به چند دسته تفکیک کنم...

۱: آدمایی که از وقتی دنیا اومدم تو قلبم بودن تا همیشه هم می مونن.قلب من

۲: آدمایی که تو قلبم اومدن و نمی دونم تا چند وقت دیگه یا تا ابد هم می مونن یا نه؟!

۳: آدمایی که هر وقت تو زندگیم ظاهر میشن تازه یادم می افته که تو قلبم هستن!

عجـــب! هر چی بیشتر نگاه می کنم بیشتر تعجب می کنم! قلب من چه جای عجیب غریبیه...

دلم می خواست اول قلبمو می گرفتم توی دستم...بعد با دستمال پاکش می کردم تا قرمزتر از این بشه...بعد دوباره آدمهای توی قلبمو از اول و به انتخاب خودم با حوصله  می چیدم...یکی یکی...

پ.ن۱: آرشیو موضوعی "دنیای تخیل" با همین پست افتتاح شد! و از این به بعد توی این موضوع تخیلاتم رو می نویسم.

پ.ن۲ : این پست فکرٍ دوران کودکیم بود...همیشه دوست داشتم قلبمو تو دستم بگیرم و ببینمش...هنوزم دوست دارم...عجیبه ؟ خب این یعنی دنیای تخیل!


نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت 16:11 توسط بهاره| |
* این اولین داستانچه ی من هستش که توی این وبلاگ می نویسم. یه ذره طولانیه اما بخونید لطفا *

پلان اول :

فکرش مشغول بود...اعصابش هم خرد...دلش می خواست یه راهی پیدا می کرد...به زمین و زمان بد و بیراه می گفت...چشمش به ثانیه شمار بود...

" آقا تو رو خدا یه گل می خری؟ آقا تو رو خدا؟ "

رشته ی افکارش پاره شد... با حرص گفت : نع! نمی خوام!

پسرک صورتش رو از شیشه ی ماشین برد تو و دوباره گفت :

" آقا تو رو خدا یه گل بخر... "

- عجب بچه ی سمجیه ها ! آخه گل به چه درد من می خوره؟

" آقا تو رو خدا بخر واسه خانومت "

مرد که انگار داغ دلش تازه شده بود با حرص زیر لب غرولندی کرد و گفت : هوم! خانومم؟؟؟

و دوباره به ثانیه شمار خیره شد...

۱۵

۱۴

۱۳

...  " آقا تو رو خدا یه شاخه بخر؟ "

و دستشو تا آرنج برد تو ی ماشین...و با التماس گفت : " آقا می خری؟؟ آقا تو رو خدا "

مرد با عصبانیت نگاش کرد و گفت : " میری پی کارت یا پیاده شم بگیرمت زیر مشت و لگد ! هان؟ "

۱۰پسرک گل فروش

۹

۸

" آقا تو رو خدا بخر! مگه چی میشه؟ "

- تو مثل اینکه هوس کتک کردی آره؟؟؟

۵

۴

۳

پسرک دستش تا آرنج توی ماشین بود و یه دسته گل هم بین انگشتاش...اصلا حواسش به ثانیه شمار نبود... و همچنان التماس می کرد...

مرد نگاهش به ثانیه شمار بود

۲

۱

پدال گاز و با حرص فشار داد...

پسرک دستش هنوز توی ماشین بود و پا به پای ماشین می دوید...

- بچه دستتو بکش بیرون وگرنه شیشه رو می کشم بالا ...

" آقا تو رو خدا. . . "

- نمی فهمی نه ؟

و بعد با حرص شیشه ی ماشین و اتوماتیک کشید بالا...

پسرک دستشو با ترس کشید بیرون اما گل ها از دستش افتاد توی ماشین...

" آقا گل هام...گل هام و با خودت بردی..." پسرک گریه کنان دنبال ماشین می دوید...

مرد با سرعت دور شد و حتی متوجه نشد گل ها روی صندلی کناری افتاده...

با شیطنت قهقهه زد و گفت : هه ٫ خوب حالتو گرفتم بچه پررو ...

پلان دوم :

 "دیگه طاقت ندارم! خسته شدم! اون اصلا به من توجه نمی کنه! انگار نه انگار که منم هستم.... دوستش دارم ولی...ولی ...ولی...دیگه همه چی تموم شد! آره....می خوام برم! "

زن اینها رو گفت و بغضش ترکید...تا رسید دم در ماشینِ مرد رو دید...

زن با نفرت به مرد نگاه کرد...مرد از ماشین پیاده شد و سلام کرد...زن همچنان با نفرت نگاش می کرد...اما ناگهان...چشمش به دسته گل زیبا افتاد که روی صندلی جلو افتاده بود...خیلی تعجب کرد! زن با خودش فکر کرد : " اون هیچ وقت از این کارها نمی کرد... یعنی عوض شده؟"

با محبت به مرد نگاه کرد...و در جلو رو باز کرد و گل ها رو برداشت... و گفت : اینها مال منه؟

مرد با تعجب به گل ها نگاه کرد که حتی نفهمیده بود اونها کی از دست پسرک گل فروش افتاده بود...

من من کنان و شرمنده گفت : البته...البته که مال تویه...

زن گل ها رو بو کرد و به زندگی کردن با اون مرد امیدوار شد...

مرد از خودش خجالت کشید...

زن از رفتن منصرف شد...


نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت 20:29 توسط بهاره| |