تبليغاتX
بـیـا ایـنـجـا
بـیـا ایـنـجـا

! قلم ٬ کاغذ ٬ رادیو جوان و ... من

 

ظاهرا....

حدود یک ساعت بعد از ساعت صفر....

بی اجازه ی همه...من آمدم!

  کیک خیال یک سو شمع امید روشن

یک فوت کوچک از من نابودی ام مبارک !

 

نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 0:45 توسط بهاره| |

اینترنت پرسرعت و ارزان حق مسلم ماست! لطفا امضا کنید! 

نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 16:0 توسط بهاره| |

خدایا...بادبادک

مدت هاست همچون بادبادکی در آسمان قلب همگان پرسه می زنم...

و اینک...در همین سطر...همین نقطه...همین جا...

...همچون دفتری پر غلط خود را به تو می سپارم...

مرا دوباره از نو بنویس...می خواهم قلمی باشم در دست تو...

مرا خط بزن...مرا پـاک کن...مرا دوبـاره از نو بنویس...

خدایا...بادبادکی ام در قلب دیگران...نخ های پاره شده ی این بادباک را از قلب های دیگران...با دستان خودت...به آسمان بی منت خودت گره بزن...تا همیشه این بادبادک در آسمان تو به پرواز درآید...

چرا که آسمان تو مثل قلب دیگران نیست...آسمان تو سقف ندارد...

که با هر اوج گرفتن نخ این بادبادک پاره شود...

خدایا...از آخرین باری که امیدوار صدایت زدم بیشتر از یک سال می گذرد... نجوای تو غم انگیز نیست...

خدایا...تنها تو بخواه...تا من...تمام زندگی ام را جرعه جرعه از شراب عشق تو با شادی و عشق سر بکشم...با تو بودن غم انگیز نیست...

تنهایم نگذار...که بی تو...با همه بودن را دوست ندارم...

 

پ.ن: در پست های قبلی هم از این عنوان مطلب استفاده کرده بودم و برای همین(۲) را نوشتم!

 

نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 13:12 توسط بهاره| |