تبليغاتX
بـیـا ایـنـجـا
بـیـا ایـنـجـا

! قلم ٬ کاغذ ٬ رادیو جوان و ... من

 

وقت رفتن که می شود دوباره لبریز می شوم از همان دلهره...

وقت رفتن که می شود...حسرت روزهایی را می خورم که بودی و قدر نمی دانستم...

وقت رفتن که می شود...

هنوز نرفته بهانه می گیرم...

هنوز نرفته دلم برایت هزار بار تنگ می شود

هنوز نرفته...

هنوز نرفته تنها می شوم...

هنوز نرفته...

ای کاش "فاصله " در لغت نامه جایی نداشت...

کفش هایم جفت می شود و جاده مثل همیشه  در پیش رو...

دستم را می گیری و دوباره بهانه های همیشگی...

"کاش می شد نمی رفتی ...نرو..."

می روم ...

و تو به این همه شجاعت من برای تحمل بی تو بودن...و به این همه منطقی بودنم غبطه می خوری...اما....

من...

بی صدا...می روم...

تا تو اشک هایم را نبینی...

چرا که برای دوری از تو حتی یک لحظه...جتی یک لحظه...نه شجاعم...نه منطقی!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 2:42 توسط بهاره| |
 

 

به من فرصت بده گُم شم دوباره...

 

توی آغوشِ بخشاینده ی تــــــو...

 

و دیگر هیچ!

 

 

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 0:29 توسط بهاره| |

 

دستهام از این که هست تنهـــــاترم میشه...

دروغ بگو بـــــازم...دروغ بگو...بــــــــــازم...

من بـــــــــاورم میشه...

چه بی هـــوا مـیــــــــره عطـــرِ تو از دستم...

اونجا که بـــــــاید دید...اونجا که بـــــاید دیــــــد

من چشمــــامو می بستم...

دنیای وارونه اینو خوب می دونه

منِ دیوونه...تو رو...د.و.س.ت دارم...

اون هـــــمه بدی هات...دوباره با صــدات...

گم میشه...میره زود از یــادم...

 

نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 15:22 توسط بهاره| |

 

امسال اولین سالی بود که بدون تو گذشت...

امسال را دوست نداشتم...

اگرچه ۷ داشت ولی مقدس نبود...

نتیجه گیری از سال ۸۷:

یادِ من باشد تنهـــا هستم...مـــــــاه بالای سر تنهایی است...

پ.ن: مدت هاست حس و حال طنز نوشتن ندارم... حالا چرا؟ خودم هم نمی دانم!

نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 22:24 توسط بهاره| |

خدایا...بادبادک

مدت هاست همچون بادبادکی در آسمان قلب همگان پرسه می زنم...

و اینک...در همین سطر...همین نقطه...همین جا...

...همچون دفتری پر غلط خود را به تو می سپارم...

مرا دوباره از نو بنویس...می خواهم قلمی باشم در دست تو...

مرا خط بزن...مرا پـاک کن...مرا دوبـاره از نو بنویس...

خدایا...بادبادکی ام در قلب دیگران...نخ های پاره شده ی این بادباک را از قلب های دیگران...با دستان خودت...به آسمان بی منت خودت گره بزن...تا همیشه این بادبادک در آسمان تو به پرواز درآید...

چرا که آسمان تو مثل قلب دیگران نیست...آسمان تو سقف ندارد...

که با هر اوج گرفتن نخ این بادبادک پاره شود...

خدایا...از آخرین باری که امیدوار صدایت زدم بیشتر از یک سال می گذرد... نجوای تو غم انگیز نیست...

خدایا...تنها تو بخواه...تا من...تمام زندگی ام را جرعه جرعه از شراب عشق تو با شادی و عشق سر بکشم...با تو بودن غم انگیز نیست...

تنهایم نگذار...که بی تو...با همه بودن را دوست ندارم...

 

پ.ن: در پست های قبلی هم از این عنوان مطلب استفاده کرده بودم و برای همین(۲) را نوشتم!

 

نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 13:12 توسط بهاره| |

چشام بسته اس

جهانم شکل خوابــه

عذابه...اضطرابه...اضطرابه...

روبروم...

دیواری از مه

دیواری از سنگ...

بگو بیهوده نیست...

فاصله ی آب و ســـــراب

بگو سپیدی کــاغــذ بیـهوده نیـــســــــت

بگو از کوچ پراکنده

فقط کابوس و تنهایی...

بگو خواب بود هر چی که دیـــدم

افسانه بود هر چی شــــنیدم

نگاه کن

شوق دل زدن به دریـــــا

بر آن شد... مرگ تدریجی رویا...

بیا تا مه توی چشام بمیره

بیا تا قصه مون پایان نگیره

بذار یادم بیاد

خورشیــــد

منو کم کن از این

تــردیــد

تو باشی شب نیست

تو باشی آزادم

 

یغما گلرویی یکی از ترانه سراهایی است که بنده با افتخار به بیشتر شعرهایش حسادت می کنم! این شعر را هم دوست دارم...هر چند که کمی تیره و غمین است...اما باز هم زیباست...

این پست را هم شاید برای یک تنفس نوشتم...یک مکث...در بین تمام نوشته های شخصی... و شاید برای اینکه ماه هاست هیچ شعری از من تراوش نکرده...

و دلم در بین این دنیای سرد و آهنی و دودی چقدر هوای شعر گفتن را کرده...و من غرق این دنیا شده ام انگار...مثل دیگران...امــا...

کاش...دوباره...بشود...من...مثل گذشته ها...که شعر می گفتم...شعر بگویم...کاش...کاش...کاش...

 این شعر را بخوانید و همین آهنگ را که روی وبلاگ گذاشتم و تا اطلاع ثانوی میهمان وبلاگ خواهد بود با صدای خاص رضا یزدانی بشنوید...

و دیگر هیچ...

آرشیو موضوعی:عالم پروانه ای

نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 12:2 توسط بهاره| |
 " لورنا به دلش افتاد که دعا کند ٫ وقاحت می خواست! دعا کردن یک بی ایمان سر بزنگاه؟ به فکر تنها کاری که می توانست بکند افتاد...اینکه نذر کند..." *۱*

به فکر فرو می روم...پیش از این لورنا را نمی شناختم...اما حالا می شناسم...خوب هم می شناسم...خیلی خوب...چیزی درونم می لرزد...قلبم است انگار...سنگین می شوم...به اندازه ی تمام دنیا...خدایا...من آنقدر وقیح نیستم! گاهی جسور هستم! می دانم که هستم! پررو هم شاید! اما وقیح هرگز! من این وقاحت را ندارم...

" این چیست که ساخته ای و پرداخته ای خدای من؟؟؟ " *۲*

ببین چقدر غریبه ام که نمی توانم حتی دعا کنم ! حتی صدا کنم تو را...من از تو دورم...نمی توانم نزدیک شوم...نمی خواهم انگار...حتی در این بزنگاه...نمی شناسمت...نمی بینم تو را...

چگونه دعا کنم؟ وقتی همیشه درهای حکمت را بستی و درهای رحمت را هم... شاید نمی بینم...آری...این بنده ی حقیر که تو آفریدی و اشرف مخلوقاتش نام نهادی! چگونه درک کند رحمت ها و حکمت های تو را؟

ببین با من چه کردی!

آه می کشم و مثل همیشه سکوت می کنم...

و در سکوتم می گویم انگار :

" خدایــا...همـــــه ی فـتنه ها از توست...اما جرات سرزنش کردنت در من نیست! " *۳*

ساده بگویم:

ای خــــدا...نگاه کن....من اینجوری نبودم! اینجوری شدم! تو اینجوریم کردی...تــــــــــــــو !


پ.ن۱ : از آلیس مورنو

پ.ن۲ : از نادر ابراهیمی

پ.ن۳: از ناصر خسرو قبادیانی

پ.ن۴ : بقیه اش از خودم.

پ.ن۵ :دوستان عزیزی که در پست " نه من٫نه تو ٫ نه او " که اولین بار بود ناله می کردم نگران من شدید. از همه ی شما ممنونم. نگران نشوید. من خوبم. و این نوشته ها نشانه ی چیزی نیست جز آشـفتگی ذهــن...فقط کمی آشفته ام. همین!

آرشیو موضوعی: عالم پروانه ای

                                                            

نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 15:48 توسط بهاره| |
 این روزها نه تو سیب هستی و نه من حوا...

این روزها دلتنگ هیچ کس نیستم جز خودم...کاش هرگز نباشم...شاید هرگز نباشم...

نه مسافرم و نه مسافری دارم...

این روزها به هیچ چیز وصل نیستم!

نه خدایی دارم که مرا ببیند نه قلبی که برای کسی بتپد...

این روزها خدا نیست...و اگر هست برای من نیست...

این روزها حس می کنم نمی شود اینگونه بود و باز هم رفت...سخت است...خیلی...

انگار گم شده ام...در کوچه پس کوچه های ذهن دیگران٫ در شهر پوچ آرزوهای محال ٫ در افق های بی انتهای نگاه های دیگران...این روزها خودم را گم کرده ام...

در میان این همه بود و نبود...در میان این همه حد و مرز...

این روزها به بـاد می روم...در صحبت ها و فرصت ها...

این روزها عجیب احساس تنهایی می کنم... و عجیب تر اینکه در میان این همه انسان؟

این روزها نه عشقی است که اسمش را بهانه گذاشت و نه خدایی که اسمش را معبود...

نه دوسـتی که اسمش را انسـان...! و نه انسانی که اسمش را دوست...!

این روزها بیشتر از همیشه از آسمان دورم...و عجیب آنکه در بند این زمین هم نیستم... مثل برگم در

دست بی رحم باد...که مرا می برد هر کجا که بخواهد...

این روزها نه آرزویی دارم که به سویش بشتابم و نه خدایی که آرزویم را تضمین کند... نه دعایی دارم و نه اعتماد به معبود...

این روزها از خودم می ترسم و بیشتر از این دنیا...شوق رفتن و حسرت ماندن شانه هایم را سنگین می کند...

این روزها بد شده ام...خیلی بد...چون  هیـــچ کــس را دیــگر دوســـت نـــدارم...حتی من٫ حتی تو ٫ حتی او ... که در آسمان است و فقط نگاه می کند!

این روزها نه باران می خواهم نه آسمان و نه دریا...فقط دلم می خواست ای کاش می شد به باد بروم... و در یک لحظه هیچ شوم و پوچ...

تا دیگر به این فکر نکنم که من که هستم و کجا هستم و کجا باید بروم! چون مدت هاست که تحمل این فکرها را ندارم...

این روزها احساس می کنم تمام شده ام! و دیگر نیستم...آری...من تمــام شده ام...


پ.ن۱: امیدوارم انرژی منفی ای را از خود ساطع نکرده باشم چرا که اصولا برای دیگران ناله کردن را دوست ندارم اما حرف های دل گاهی برای همدلی فقط خوب است نه برای همدردی و گاهی درمیان این خستگی ها و آشفتگی کمی استراحت و تمام شدن هم خوب است! خیلی وقت است که دیگر طنزم نمی آید ٫ شاید دوباره بیاید! به هرحال شما از ناله های نویسنده ی آشفته ی وبلاگ بگذرید...

پ.ن۲: اگر در نظر سنجی وبلاگ ( کمی پایین سمت راست) شرکت کنید سپاسگزار خواهم شد وگرنه مجبور می شوم مثل خیلی از چیزهای دیگر به کل از زندگی حذفش کنم!

آرشیو موضوعی:عالم پروانه ای

نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 12:9 توسط بهاره| |
به نام حق

سلام...

نمی دونم چرا...ولی دلم می خواد این شعر و توی وبلاگ بنویسم...شاید چون انگار حرف منه...انگار

دلم می خواد همین ها رو یه روزی یه جایی یه جوری شاید هر روز و همه جا بگم...شایدم میگم اما تو

سکوت...نمی دونم  این ترانه رو شنیدید یا نه ولی حتما گوش بدید...

ان شاالله بعدا دوباره با حرف های خودم این وبلاگ و بروز می کنم...فعلا این ترانه تموم حرفهای منه...

 

آشفته زماني ست يا رب کمکم کنیا رب کمکم کن

اُفتِ زندگاني ست يا رب کمکم کن

خوبي و بدي بر همه تاثيرگذار است

راهي بکشانم که به خوشنامي قرار است

از نيک سرشتي منو بي بهره نگردان

اين بنده ي درمانده به درگاه تو زار است

يا رب منه من را بستان و تهي ام کن

طوطي صفت و آينه وار همچو ني ام کن

کان هر سه ندارد به خود بار منيت

بيخود ز خود از مستي آنگونه مي ام کن

 

يک لحظه دلم بي عشق آسوده نباشد             عشقي که به ناپاکي آلوده نباشد

 اي چشم اميد من بر لطف و عطاي تو               گر من هنري دارم باشد به رضاي تو

                                                    يا رب يا رب يا رب

ترانه سرا:بابک رادمنش

با صدای : پویای عزیز

فعلا....خدانگهدار...

نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 19:38 توسط بهاره| |