تبليغاتX
بـیـا ایـنـجـا
بـیـا ایـنـجـا

! قلم ٬ کاغذ ٬ رادیو جوان و ... من

 

گیسوی گم گشته باز آید با درمان ٬ غم مخور!

سر شود جنگل ز موهای پریشان ٬ غم مخور !

 

عاقبت روزی به کار آید بُرس و شانه ات ٬اما مجدّد

می شوی از دست من کچل به قرآن ٬ غم مخور!

 

نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 15:55 توسط بهاره| |
 

راستش را بخواهید ما که نگارنده ی این وبلاگ می باشیم نمی دانیم اگر همین لحظه آن شخصی را که جمله ی کذایی " ایرانی ها مهمان نوازند " را پمپاژ کرده ٬ می دیدیم با او چه کار می کردیم!!! تنها می دانم که ایرانی جماعت را دیگر با این صفت نمی شود تشخیص داد! چرا که هورمونی به تازگی در تمام ایرانی ها یافت شده که دست هر چه هورمون مهمان نوازی را از پشت و جلو و بالا و پایین و چپ و راست بسته!!!
طبق مشاهدات عینی و تحقیقات و بررسی های انجام شده ایرانی ها از آنجایی که از نژاد رستم و  افراسیاب و کاوه آهنگر و دیگر قلدرانِ از قلم جا مانده هستند٬ علاقه ی مادرزادی دارند به اینکه زورآزمایی کنند و به روایتی قدرت خودشان را به رخ دیگران بکشند و به زبان خودمان حال همدیگر را بگیرند! که البته ساده ترین راه برای این کار همان موضوعی است که هم اینک خواهیم گفت!
طبق دیده ها و شنیده های آپدیت شده توسط پروفسورها و اندیشمندان عصر جدید هورمون " زیر آبی " به وفور در تمام ایرانی ها یافت می شود و محض اطلاع استثنا هم ندارد ! وتنها میزان خالصی و ناخالصی های آن در افراد بنا بر معیارهایی چون سن ٬ عقل ٬ وجدان درد و دیگر معیارهای یواشکی که برای اعلام آنها مجوز نداریم (!) متفاوت است ! علی ای حال این هورمون در تمام ایرانی ها مشترک است و از آنجایی که قرن , قرن 21 می باشد ٬ دیگر مهمان نواز بودن ایرانی ها از مد افتاده و زین پس به جای این صفت بی کلاس و دِمُده و کذایی و من در آوردی و زشت و کریه و قبیح از صفت " زیر آبی " استفاده می کنیم و کلی هم کیف می کنیم!
چرا که تمام ایرانی ها علاقه مند به انواع و اقسامِ شنا در فضای آزاد می باشند و از آنجایی که عِرق ملی و حس انسان دوستانه و هموطن پرستانه ی آنها همیشه به راه است , فلذا به شیوه های کاملا نوین و استراتژی های به روز هر کسی را که دوست داشته باشند به زیر آب می برند و به روایتی زبر آبش را می زنند و اینگونه به ایرانی بودن خود افتخار می کنند و کلی هم از خودشان خوشحالی و ذوق و شوق صادر می کنند!
و از اینکه زیر آبی می روند و زیر آب همدیگر را می زنند مشعوف و مسرور و مقبول و معطوف می شوند! البته توجه داشته باشید که در زیر آب نیز چون روی آب (!) همه خواهر و برادریم و لطفا برداشت های جیز جیز و سانسور شده نکنید که برای نگارنده ی وبلاگ مسئولیت دارد! مخصوصا که هوا نیز گرم است و دریا هم که بی رحم است و همه را غرق می کند پس زیر آب زن ها لحظه ای بیکار نمی شوند و فعل شتاب را صرف می کنند!!!!
پ.ن : این روزها احساس می کنم زیر آبم !!! چرایش را همانهایی می دانند که زیر آبم را . . . 

 

نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 16:50 توسط بهاره| |
پیشاپیش روز مرد را به مردان نیک روزگار تبریک می گوییم!و ان شالله به همت خودمان روزی را در تقویم جهانی برای نامردان نیز ثبت می نماییم و به آنها نیز تبریک خواهیم گفت!!!

 

تو می گویی که تنها با من هستی                    نه با باران٬ صنوبر٬ سارا٬ هستی(!)

به گمانت که من گوشــم دراز است                    که اینگونه تــــو در قلبــم نشستی

تو را دیدم شبی بودی با مهتاب!                        و روزی را دگر دیدم با خورشید!

زدم با پشت دستم بر دهـــــــــانت !                   شکستم بر سرت صــد پیشدستی!

تو گفتی : "جز تو هر که هست تکذیب!                دروغ است ٬شک و بیراه٬ افترا است"

یهو گفتی : "تو را دیدم با اصغـــــــــر!!!"                اوهوکی!خواستی زنی یه دستی؟؟؟

و از آن روز یک دوئل (!) شروع شد !                    زِ تو رو (!) و نیاز ٬ از من خشانت

دی را دام دام ! همی زنگ و اس ام اس!             مگر در خــــــواب گویم ناز شصتی!

چرا از خود دروغ صـــــادر نمایی؟                        مگر احساس و قلبی تو نــــــداری؟

شده وجدان از دستت فراری !                           تو ادعا می کردی عاشق هستی؟؟

او نامرد است٬ تونامردی ٬ سه نقطه !                شما نــــــامرد و آنها نیز نــــــامرد!

نوامرد* به بهشت نمی روند عشق!                  فهــــمیدی یا کنم پَرت پیشدستی؟

دوباره قول دادی با لابه و عجز                           که زین پس تو مذکــــــرْ مرد باشی

از آن قول های آبدوغ و خیاری !                        نگو مــردی که آمــــد پشت دستی!

 

پ.ن۱: نوامرد واژه ی اختراعی نگارنده وبلاگ است٬ منظورمان جمع نامرد میباشد!                           
پ.ن۲: فی الواقع به خودتان نگیرید! چون اگر به خودتان بگیرید به شما بر می خورَد و در حوصله ی نگارنده وبلاگ نمی باشد که با برخورندگان برخورد کند!
پ.ن۳: شما مقابل دوربین مخفی هستید٬ لطفا لبخند بزنید! این را هم برای جلوگیری از خشانت و خودزنی و کشت و کشتار٬ ضرب و شتم و آسیب های روحیِ احتمالی فرمودیم!

نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 19:46 توسط بهاره| |

 

منو یــک تــرم درس هـای نـخووندهمُردن به سبک دانشجویی!!!

                          کتـاب ها دسـت نـخورده ، جـزوه ها قــاط !

                            

    مثِ بـرقِ ســه فــاز از جــا پریدم !

                                    دَدَم وای ! بــاز شـروع شـد امتحـانـات !  

 

 

نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 11:20 توسط بهاره| |

 

 

 

 تو نیکی می کن و در دجله انداز

 خودم میرم تو چاه درش میارم!

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت 18:3 توسط بهاره| |
از آنجا که شواهد و قراین و شرایط و ضوابط و مدارک و دلایل و مفاخر نشان داده اند پدیده ی علمی تفننیِ " چاخان " اساسا آمپر نمی اندازد ! پس تا جایی که می توانید ببندید... دهانتان را نمی گویم! خالی را عرض می کنم...خالی را ببندید...با فراغ بال و آسودگی خاطر. و هرگز به این فکر نکنید که طرف مقابل انسان است و می فهمد و شاید به رویش نمی آورد! همچنان ببندید.

گوش مـــــــــــا دراز ٫ گردن ما هم از مو باریک تر  اگر گوشم دراز است تو ببند!!!!!!!!

 

بــبـــنـــد!

 

آره...

 این دوست شرک هم چقدر خوش عکس است ناقلا!

 

پ.ن: سرعت بروز کردن ما عجیـــــــب رفته بالا! دست خودمان نیست! طاقت دوری از شما را نداریم!

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 11:50 توسط بهاره| |
 به پیشنهاد دوست عزیزمان به خاطر اینکه به موقع به مقصدبرسیم تصمیم گرفتیم برای اولین بار با بی آرتی برویم...وارد جایگاه شدیم و منتظر یک بی آر تی...از همه ی اتفاقاتش می گذرم تا وقتی که سوار شدیم!

من و دوست جان مثل دو تا نی قلیوناز بین جمعیت طویل و عریض و با زور بازو (!)وارد بی آر تی شدیم...و حالا...

"خانــــــــــــوم...تو رو خـــدا هل نده!"توجه داشته باشید که نگارنده وبلاگ طبق معمول ساکت است و فقط نگاه می کند...

"خــــــــــانوم...به خدا نفسمو گرفتی...برو کنار...جون هر کسی که دوست داری...آی "

نگارنده ی وبلاگ همچنان که نگاه عاقل اندر...به تمام جمعیت حاضر در بی آر تی می کرد از طرفی جلوی خنده اش را هم نمی توانست بگیرد!چرا که اصولا نگارنده هیچ وقت جلوی خنده اش را نمی تواند بگیرد!مخصوصا وقتی کسی یا کسانی مقابلش دعوا کنند!و اصولا این اخلاق ما همه را ذله کرده!تصور بفرمایید دو نفر یا چند نفر در حضور مبارک ما(!)با هم دعوا می کنند تا جایی که می خواهند موهای هم را بکشند و حرص می خورند و آن وقت نگارنده ی وبلاگ فقط می خندد!چه کنیم؟دست خودمان نیست که نیست!درست هم نمی شویم! و حالا آن روز خانوم ها در بی آر تی با هم دعوا می کردند و ما هم می خندیدیم!

البته تمام این زد و خورد ها فقط در مقابل در بود...و ما که نگارنده ی این وبلاگ باشیم هنوز در مقابل در بودیم و عقب را نظاره نکرده بودیم...و آنقدر ما را هل دادند که ناخواسته به سمت عقب کشیده شدیم و چشمتان روز بد نبیند که در انتهای بی آر تی هم خودش یک ماجرای دیگری داشت...اگرچه در تمام صحنه ها "خانوم ها مقدم ترن" ولی در بی آر تی خانوم ها آخر هستند و این جماعت ذکور هم اول! ولی ما وقتی نگاهی به انتهای بی آر تی کردیم دیدیم...ذکور نابالغ و ناعاقل( البته ذکور اصولا نابالغ و ناعاقل هستند.چرا که ما اصولا فمنیست هستیم)بعله...می فرمودیم! هفت هلشت تا ذکور نابالغ و ناعاقل که ۱۷-۱۶ ساله نشان می دادند در ردیف آخر بی آرتی جا خوش کرده بودند! و نفری یک ماس ماسَــک (همان موبایل خودمان )در دست گرفته و یکی بازی می کرد و یکی صحبت می کرد و یکی دیگر هم پیامک هایش را برای دیگران می خواند و آنها هم می خندیدند.ولی خداییش چه جوک های بی مزه ای را قرائت می کرد!

یکهو خانومی که در کنار من بود با عصبانیت گفت : "ایـــــنها دیگه کی ان؟؟؟؟ این چه وضعیه؟؟؟"

و به ترتیب هر کسی چیزی گفت...

البته به جز دخترهای بی جنبه ای که از حضور آن ذکور در انتهای بی آر تی کلی خوشحال بودند!!!

* آقا یکی بیاد اینها رو جمع کنه؟؟؟

* خب بگو بیان برن جلو ...

* از همین جا؟؟؟ مگه نمی بینی چقدر شلوغه؟؟؟

* بگو بیان رد شن برن طرف آقایون...

* چی میگی عزیزم؟؟اینا تا بخوان از بین این جمعیت رد شن برن جلو ٫ اول پدرِ اسلام و در میارن بعد!!!

همین جا بود که نگارنده ی وبلاگ لبخندی از نوع ژکوند زد و بسی مشعوف شد از این خوشمزگی!

دختر خانومی که نگارنده به صندلی ایشان تکیه داده بود به یکی از آن ذکور مزاحم اشاره کرد و بعد رو به سوی نگارنده کرد و گفت :"نگاش کن چقدر ... و . . . *بیب* سانسور*! نه ؟؟؟ "و منتظر بود که نگارنده هم تایید کند! چرا که نگارنده ی وبلاگ نسبت دوری با قاضی پنل اوپل داردو ما هم سری تکان دادیم و باز هم لبخند ژکوند!!!که ناگهان صدایی بر سقف بی آر تی بلند شد که ما که نگارنده باشیم در جایمان میخکوب شدیم!!!

* آقــــــــــای راننده بیا اینا رو بنداز بیرون تا کار دستت ندادم!!!من خرید کردم دستم وسیله اس اینا اومدن جای خانوم ها؟؟؟؟

و ما در عجب بودیم که پروردگارا خدایا خداوندا این حنجره را چگونه خلق فرمودی؟؟؟؟؟

راننده که تا الان در خواب خرگوشی بود تازه فهمید چه خبر است!نیش ترمزی زد و پیاده شد و رو به سوی آن ذکور مزاحم کرد و گفت :

" آقا...بیا پایین....بیا پایین جون مادرت شر درست نکن واسه من! الان اون جلو برادران سخت کوش ما رو می بینن حالا بیا درستش کن..."

و آن ذکور مزاحم هم خنده کنان و ها ها کنان پیاده شدند...اما چون در قسمت ذکور هم جایی نبود کلا پیاده شدند و دل نگارنده بسی خنک شد!اما به محض اینکه بی آر تی راه افتاد یکی از همان ذکور که دور شده بود برگشت و به سمت بی آر تی دوید و با دستش و از روی حرص با مشت چند بار بی آر تی را نواخت!!!اما هنوز تمام نشده...هنوز ادامه دارد...

بنده طبق معمول داشتم به صحبت ها و عرایض(!) دوستم گوش جان می سپردم و سری تکان می دادم و البته متعجب از قدرت فک زدن ایشان هم بودیم! تا اینکه ناگهان صدای جیغی بلند شد و . . .

وااای...ســــــــــــــــــو سک!!!! همین یک قلم را کم داشتیم که آن هم نازل شد !

و در عرض یک ثانیه تمام خانوم ها از سمت چپ به سمت راست فرار کردند. و سمت چپ خالی خالی شد...و هیچ کس هم هیچ تلاشی نکرد که به جنگ آن حشره ی موذی برود! و ذکور هم با دقت تر از نگارنده به این واقعه می نگریستند و از این فرصت پیش آمده فیض می بردند!!! اینطوری : تا اینکه دوست جان بنده نگاهی به من کرد و گفت : برم؟؟؟ما نیز طبق معمول از خودمان خنده صادر فرمودیم و گفتیم:بروبلاخره اینجا نگارنده ی وبلاگ صحبت کرد و طلسم را شکست! و دوست ما هم که کمی تا قسمتی جوگیر می باشد کفشش را از پایش در آورد و رفت به سمت سوسکی که روی شیشه ی بی آر تی بود...و چند ضربه نثار آن سوسک بی ادب کرد که مزاحم خانوم ها شده بود! و بعد با غرور به سمت ما برگشت و ما هم همچنان طبق معمول از خنده ریسه می رفتیم که یکهو یک خانوم گفت : چه جوری زدیش؟؟؟ اینکه زنده است هنوز....و ما  به این فکر کردیم که این سوسک چقدر جان سخت است!!!و با امید به جنگ جهانی دوم رو به دوستمان فرمودیم: تو میتونی!!! و دوست ما هم قوت قلب گرفت و به جنگ سوسک رفت و این بار آنقدر بر فرق سر سوسک زد که خانومی که کنار ما بود گفت:" ایــــش! روده شم در آوردی!"( راستی مگر سوسک روده دارد؟)و دوست ما هم سوسک را از پنجره به بیرون هدایت کرد و این ما بودیم که می خندیدیم!!!البته از نوع لبخند ژکوند!!!و به دوستمان افتخار کردیم که از بین ۶۰ نفر قدرت و شجاعت داشت که با این حشره ی موذی بجنگد! به هر حال هر کسی را از دوستانش می شناسند دیگر!هر چند که نگارنده به محض دیدن سوسک ۷ متر از جای خود می پرد!!!

و آن روز ما واقعا به خودمان افتخار کردیم!خب اگر در خارج بودید هیچ وقت آیا از این اتفاقات پیش می آمد؟؟؟ حالا باز بگویید ایران بد است...چقدر ملت ما بامزه هستند! نـــــــــه؟


پ.ن۱ : دوستان اگر شما کد آهنگ "بیا اینجا" از شادمهر جان را به ما بدهید کلی ممنونتان می شویم! زیرا ما که نگارنده باشیم هر جا کد این آهنگ را یافتیم روی وبلاگ کار نکرد و دانلود هم نشد! اگر شما این آهنگ را برای ما پیدا نکنید تا روی وبلاگمان بگذاریم نگارنده ی وبلاگ خودش را دار می زند!!!هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

پ.ن ۲ : بلاخره با این پست قسمت "خاطره جات" آرشیو موضوعی را هم افتتاح فرمودیم و کلنگش را هم زدیم و روبانش را هم قیچی کردیم و فقط مانده که شما به افتخار ما کف بزنید!!!این خاطره مربوط به چند ماه پیشه...


نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 17:27 توسط بهاره| |
یک پست طولانی اما مفید (!) همراه با وزش طنز که فقط ۷ دقیقه وقت شما را خواهد گرفت!

چند روز قبل همچنان که اتفاقی در حال تماشای فیلمی با بازی برادر براد پیت بودیم بحثی در میان دو زوج فریز شده از اقوام در گرفت که خواندنش خالی از لطف نیست! همچنان که غرق فیلم بودیم ناگهان بانوی دنیا دیده با دیدن برادر براد پیت مرحمت فرموده و فرمودند :"وای. این براد پیت چقدر خوشگل و خوشتیپ است!"  و همین حرف باعث شد که همسر همین بانو ناراحت شود!  و دوباره آن بانو گفت : " چقدر این براد جذاب است! " (چه سلیقه ای)که این بار همسرش با حرص و عصبانیت گفت:" نخیر! هیچم خوشگل نیست"

دلبر خیلی ها !!! همان براد پیت خودمان!

خانوم: چرا خیلی خوشگله که   آقا : نه نه نــــــــــــــــــــــــــه

خانوم : تو خیلی کج سلیقه ای عزیزم! کج خیالم هستی! براد خیلی جذابه!

آقا : یعنی از منم جذاب تر؟؟؟ خانوم: جک نگو عزیزم!

آقا : اصلا چه معنی داره یه خانوم جلوی همسرش از یکی دیگه تعریف کنه؟؟؟.............

و همچنان با هم بحث می کردند و ما همچنان آنها را با دقت می نگریستیم!و همچنان که آنها را می نگریستیم با خود اندیشیدیم...آن هم چه اندیـــشیــــدنــی!!! و حالا با هم این قضیه را می شکافیم تا پی ببریم که حق با کیست!

نگاه اول :راستش را بخواهید ما هم کمی حرص خوردیم! آخر یکی نیست به این آقا بگوید مگر برادر بزرگوار براد پیت می تواند از تلویزیون خارج شود و بیاید کنار همسر شما که انقدر عصبانی می شوی؟؟؟ تازه... گیریم که برادر بزرگوار حاج آقا(!) براد پیت () از تلویزیون خارج شود و بیاید...خب بنده ی صالح خدا این برادر براد که با دیدن بانوی شما فرار را بر قرار ترجیح می دهد که! تازه اصلا او بیاید ایران من خودم این برادر را با خودم به جاهایی می برم که دیگر هوس نکند به اینجا بیاید! مثلا در شبهای اعیاد او را می بریم کنار برج میلاد تا ببیند که ما ایرانی ها استعداد عجیبی در خلق آثار ناقص داریم ! تا نورهای برج را ببیند که چقدر ناقص است و یکی روشن می شود و چهار تا خاموش می ماند!و یا حاج آقا براد پیت را می بریم به تخت جمشید تا ببیند که مردم ما چقدر فرهیخته هستند که دست از سر آن شیر و اژدهای بی سر هم بر نمی دارند و دختر فربه شان را به بالای شیر هدایت می کنند تا آنجا بایستد تا از او عکس بگیرند! خب خواهر عین یک انسان در کنار شیر بایست تا عکسی را از تو بگیرند! و یا حاج آقا براد را یک سر می بریم جنگل های شمال و دریا تا از پاکیزگی آنجا حظ کند(!) والا... و خلاصه کلی از این جور جاها می بریمش تا کلی خوشحال شود و دیگر تا عمر دارد اینجا نیاید! 


نگاه دوم :یکی نیست به این آقا بگوید آخر این حاج آقا براد پیت سر سفره ی پدر و مادرش بوده ( همچون خواهر آیشواریا) و مرد چشم و دل پاکی است!و در فیلم آقا و خانوم اسمیت عاشق خواهر آنجلینا شده و با او مزدوج شده . پاینده باشی برادرم! حالا اینکه این ازدواج تجدید فراش بوده هم به ما چه ربطی دارد؟ و این که خواهر آنجلینا از روش خواهر ویکتوریا آدامز( همسر برادر دیوید بکهام) استفاده کرده و در عرض دو سال هفت هشت تا بچه ی رنگارنگ را برای براد صادر کرده(!) تا براد حواسش به بچه ها برود و به چیز دیگری فکر نکند ( چرا که حاج آقا براد کمی تا حدودی فعل شنگیدن را صرف می کند ) هم به ما ربطی ندارد! اصلا به ما چه؟ دو نفر آن طرف دنیا چه می کنند؟ والا


نگاه سوم:آخر یکی نیست به این بانو بگوید یکم سیاست داشته باش! آخر آدم جلوی همسرش می گوید براد خوشگل است؟باید می گفتی : این براد به چشم بـــــرادری کمی تا قسمتی خوشگل همراه با نمک جذابیت است! اصلا به ما باشد تا ابد می گوییم  فقط طرفدار پیشکسوت ها هستیم و اصلا یک موی عمو پرویز( بخوانید پرستویی) و عمو عزت ( بخوانید انتظامی) را به صد تار موی طلایی براد خان نمی دهیم...ویا می گوییم: مرحوم مارلون براندو چقدر خوب بوده است و خدایش بیامرزد! آن وقت به هیچ کس هم بر نمی خورد! چرا که اصولا ما زرنگ هستیم...و یا هر کسی که رفت آن دنیا به نظر ما خوشتیپ بوده...مثل برادر پل نیومن...به این می گویند سیاست! آن وقت طرف محال است ناراحت شود! 


نگاه چهارم: یا خوب است به این برادر هم بگوییم آن وقت ها که بانوی گرامت هی می گفت : " ناهار نداریم. شام نداریم" منظورش این نبوده که من برای تو وقت نمی گذارم تا بخوری! منظورش این بوده که عزیزم تو چاق شدی! و اون وقت ها که هی می خوردی باید فکر اینجا را هم می کردی که فربه و بی مو شده ای و حالا خانومت که عمرش را فریز کرده با دیدن برادر براد پیت تازه فهمیده چه کلاهی سرش رفته و مرد رویاهایش(  ) را اشتباه انتخاب کرده! و تازه فهمیده که در همان اوایل جوانی باید میرفت امریکا و دنبال براد می گشت شاید تقی به توقی می خورد به هر حال! ما که بخیل نیستیم! 


نگاهآنجلینا جولی پنجم :تازه یکی نیست به این بانو بگوید تو دوست داری یک نفر در آن سر دنیا همسرت را ببیند و بگوید چقدر جذاب است! خب یک ذره هم خودت را جای خواهر محترمه آنجلینا جولی بگذار و ببین که بنده ی خدا با یک دستش باید مواظب براد باشد و با یک دست دیگرش هم مواظب عاشقان براد! حالا اینکه این خواهر هم مثل خواهر ویکتوریا مهره ی مار دارد یا ندارد هم به ما ربط ندارد! اینکه زندگی قبلی براد را هم به هم ریخته هم به ما چه؟مهم این است که این دو نفر در کنار یکدیگر همچون دو کلاغ ببخشید همچون دو پرستوی عشق با هم زندگی می کنند! و این هم به ما چه؟ تازه ما خودمان دیدیم که برادر براد همچون آهوی گریز پا به سوی خواهر آنجلینا می شتافت و تقصیر این خواهر هم نبوده! حالا هی تو سر و کله ی هم بزنید!


نگاه ششم: اصلا یکی نیست به این بانو بگوید تو خودت دلت می خواهد همسرت بگوید : "موهای آنشرلی از تو قشنگ تر است؟؟؟" و یا بگوید :"من حاضرم بروم پیش حنا خانوم٫دختری در مزرعه و با او زمین را شخم بزنم ولی با تو زندگی نکنم؟؟؟" خب بانوی دنیا دیده هی لج بازی می کنید آخرش می روید شوخی شوخی...خب نگو...انقدر حسادت آدمها را تحریک نکن!عجب گرفتاری شدیم! اصلا همه ی اینها به ما چــــــه؟؟؟ والا...


نگاه هفتم :اصلا بی خیال براد پیت قربان همین بازیگر های ( نه همه ) خودمان برویم که مجرد و متاهل بودنشان هم معلوم نیست. آخی...چقدر این بازیگرهای ایرانی کم حاشیه و کم توقع هستند!!!!!!! و دل هیچ کس را نمی شکنند! و مثل رونالدو ( هر دو تا) و جرج کلونی و ... نیستند که خودشان را جار بزنند!خیلی آرام و ساکت کارهایشان را می کنند و کسی هم نمی فهمد و بعد ها فقط فیلم ها و عکس هایشان بلوتوث می شود!(تازه این جرج باید مواظب باشد که جای آثار باستانی نگیرندش آن وقت می رود...عجــــــــــب) یکم بروید از آن برادر مالدینی یاد بگیرید که چقدر بزرگوار است...( گفتیم مالدینی یاد ایتالیا افتادیم کی جام جهانی میشود؟ آخر ما هستیم و یک جام جهانی و یک ایتالیا دیگریعنی فوتبال فقط هر چهار سال یک بار آن هم ایتالیا دیگرمخصوصا گروسو (گتوزو را نمی گوییم! گروسو را می گوییم!) و کاناوارو و بوفون و غیره وذالک.(البته به شدت تاکید می کنیم که باز هم به چشم بــــرادری)


هرچند که کنجکاوی ( فضولی مودبانه ) در زندگی هنرمندان همیشه بوده و هست  اما فی الواقع  همه ی اینها به ما چه؟؟؟ما همان برویم در اوقات بیکاری (اگر بود) کتاب  بخوانیم و هر روز شعرهای حافظ را بخوانیم خیلی بیشتر به دردمان می خورد و مفید تر است!

پی نوشت بی ربط: به نظر شما من با یک آدمی که مدام از من تقلید می کند چه کار کنم؟ خوشحال شوم که مرجع تقلیدم! ناراحت شوم؟ بی خیال شوم؟ یا مثل الان از او متنفر شوم؟ ممنون می شوم راهنمایی ام کنید...با سپاس...

آرشیو موضوعی: طنزانه

نوشته شده در جمعه 10 آبان1387ساعت 13:26 توسط بهاره| |