! قلم ٬ کاغذ ٬ رادیو جوان و ... من
یه چند وقتیه از بعضی از آدمها نفرت پیدا کردم! یعنی همون...ساده تر اینه که...متنفر شدم...و نفرت هم...یعنی پایانِ بودن با همچین آدمایی!!! وقتی نگاه می کنم می بینم بعضی از آدمها انقدر منم منم می زنن و غرق "من" هستن که هیچ کس و جز خودشون و آدمهای به قول خودشون "هم سطح" خودشون نمی بینن!!! . . . با خودم فکر می کنم ای کاش دنیای اینجور آدمها از شیشه بود تا میشد با سنگ زد و شکست و راحت شد! اسمش حالا هر چی میخواد باشه...غرور یا خودخواهی...حرص یا لجبازی... هر چی هست فقط حسادت نیست! آدمایی که همیشه و در همه حال خودشونو "جدی" می گیرن و فکر می کنن تافته ی جدا بافته ان همون بهتر که دنیاشون از شیشه باشه تا بشه زد و شکست! ۱: آدمایی که از وقتی دنیا اومدم تو قلبم بودن تا همیشه هم می مونن. ۲: آدمایی که تو قلبم اومدن و نمی دونم تا چند وقت دیگه یا تا ابد هم می مونن یا نه؟! ۳: آدمایی که هر وقت تو زندگیم ظاهر میشن تازه یادم می افته که تو قلبم هستن! عجـــب! هر چی بیشتر نگاه می کنم بیشتر تعجب می کنم! قلب من چه جای عجیب غریبیه... دلم می خواست اول قلبمو می گرفتم توی دستم...بعد با دستمال پاکش می کردم تا قرمزتر از این بشه...بعد دوباره آدمهای توی قلبمو از اول و به انتخاب خودم با حوصله می چیدم...یکی یکی... پ.ن۱: آرشیو موضوعی "دنیای تخیل" با همین پست افتتاح شد! و از این به بعد توی این موضوع تخیلاتم رو می نویسم. پ.ن۲ : این پست فکرٍ دوران کودکیم بود...همیشه دوست داشتم قلبمو تو دستم بگیرم و ببینمش...هنوزم دوست دارم...عجیبه ؟ خب این یعنی دنیای تخیل!

نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت
14:57 توسط بهاره| |
کاش می شد قلبمو تو دستام بگیرم...اون وقت یه نگاهی بهش می کردم ببینم توش چه خبره...توش خلوت نیست...شلوغ هم نیست...نه شلوغه نه خلوت!ولی حس می کنم هنوز قلبم جا داره...هنوز توش جا هست...نگاش می کنم...آدماش با هم فرق دارن...هر کدوم یه روزی یه جوری یه جایی تو قلبم جا خوش کردن...می تونم آدمهای توی قلبمو به چند دسته تفکیک کنم...
نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت
16:11 توسط بهاره| |


